حكيم ابوالقاسم فردوسى
332
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كنونست هنگام آن سوختن * به آتش سپهرى بر افروختن گشاده شود راه لشكر مگر * بباشد سپه را بروبر گذر به دو گفت گيو اين سخن رنج نيست * و گر هست هم رنج بىگنج نيست غمى گشت بيژن بدين داستان * نباشم بدين گفت همداستان مرا با جوانى نبايد نشست * بپيرى كمر بر ميان تو بست برنج و به سختى بپرورديم * بگفتار هرگز نيازرديم مرا برد بايد بدين كار دست * نشايد تو با رنج و من با نشست به دو گفت گيو آنك من ساختم * بدين كار گردن برافراختم كنون اى پسر گاه آرايشست * نه هنگام پيرى و بخشايشست ازين رفتن من مدار ايچ غم * كه من كوه خارا بسوزم بدم به سختى گذشت از در كاسهرود * جهان را همه رنج برف آب بود چو آمد بران كوه هيزم فراز * ندانست بالا و پهناش باز ز پيكان تير آتشى بر فروخت * بكوه اندر افگند و هيزم بسوخت ز آتش سه هفته گذرشان نبود * ز تفّ زبانه ز باد و ز دود چهارم سپه بر گذشتن گرفت * همان آب و آتش نشستن گرفت [ گرفتن بهرام كبوده را ] سپهبد چو لشكر برو گرد شد * ز آتش به راه گر و گرد شد سپاه اندر آمد چنانچون سزد * همه كوه و هامون سراپرده زد چنانچون ببايست برساختند * ز هر سو طلايه برون تاختند گروگرد بودى نشست تژاو * سوارى كه بوديش با شير تاو فسيله بدان جايگه داشتى * چنان كوه تا كوه بگذاشتى خبر شد كه آمد ز ايران سپاه * گله برد بايد به يك سو ز راه فرستاد گردى هم اندر شتاب * بنزديك چوپان افراسياب كبوده بدش نام و شايسته بود * بشايستگى نيز بايسته بود به دو گفت چون تيره گردد سپهر * تو ز ايدر برو هيچ منماى چهر نگه كن كه چندست ز ايران سپاه * ز گردان كه دارد درفش و كلاه از ايدر بريشان شبيخون كنيم * همه كوه در جنگ هامون كنيم كبوده بيامد چو گرد سياه * شب تيره نزديك ايران سپاه طلايه شب تيره بهرام بود * كمندش سر پيل را دام بود برآورد اسپ كبوده خروش * ز لشكر برافراخت بهرام گوش كمان را بزه كرد و بفشارد ران * در آمد ز جاى آن هيون گران يكى تير بگشاد و نگشاد لب * كبوده نبود ايچ پيدا ز شب بزد بر كمربند چوپان شاه * همى گشت رنگ كبوده سياه ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست * به دو گفت بهرام برگوى راست كه ايدر فرستندهء تو كه بود * كرا خواستى زين بزرگان بسود ببهرام گفت ار دهى زينهار * بگويم ترا هرچ پرسى ز كار تژاوست شاها فرستندهام * بنزديك او من پرستندهام